مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

311

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

همىماند و شجاعت از جبين او آشكار است . بسوى كاروانسرا رفت و در نزد دختر خود ، زينب فرود آمد . درحال ، تخت رمل بخواست . از بهر آن جوان كه ديده بود ، رمل بزد . ديد كه نام او على مصريست و اقبال او باقبال خود و دخترش زينب غالبست . زينب گفت : اى مادر ، از اين تخت رمل بر تو چه ظاهر شد ؟ دليله گفت : اى دختر ، امروز جوانى ديدم كه باحمد دنف همىمانست و مرا بيم از آنست كه او بشنود كه تو احمد دنف و زيردستان او را غارت كرده‌اى . آنگاه بكاروانسرا آمده ، با ما حيلتى كند . و گمان من اينست كه او در خانهء احمد دنف منزل دارد . زينب گفت : اين سخنان چيست كه ميگوئى ؟ گمان من اينست كه تو ازو بهراس اندر شده‌اى . آنگاه زينب برخاسته ، جامهء فاخر بپوشيد و بيرون آمده ، در شهر هميگشت . هركس او را ميديد ، مفتون ميشد . و او بهرسو همىگشت تا اينكه على زيبق مصرى را ديد كه همىآيد . به او گفت : خداى تعالى اهل نظر را پاينده بدارد . و على زيبق به او گفت : چه نيكومنظرى ؟ بازگوى كه از آن كيستى ؟ زينب گفت : من دختر بازرگانم و در تمامت عمر جز امروز بيرون نيامده بودم . و سبب آمدن امروز اين بود كه طعام پخته بودم كه تنها نتوانستم كه آن طعام بخورم . چون بيرون آمدم و ترا ديدم ، مهر تو اندر دلم جاى گرفت . آيا ميتوانى كه دل من بدست آورده ، لقمهء از طعام من بخورى ؟ على زيبق گفت : هركه را دعوت كنند ، بايدش اجابت كرد . پس دخترك برفت و على زيبق بر اثر او از كوچه بكوچه هميرفت . آنگاه با خود گفت : تو درين شهر غريبى . شايد بورطهء درافتى . به از آن نيست كه اين دخترك را بحيلتى از خود دفع كنى . پس دينارى بدرآورده ، با زينب گفت : اين يك دينار بگير و برو . زينب گفت : بنام بزرگ خدا سوگند ، محالست كه دست از تو بردارم . بايد همين ساعت با من به خانه درآئى و از خوراك من بخورى . على زيبق ناچار از پى او روان شد . زينب بدر خانهء بسته‌اى برسيد . با على زيبق گفت : اين قفل بگشا . على زيبق گفت : كليد او كجاست ؟ زينب گفت : كليد او گم گشته . على زيبق گفت : هركس در بىكليد گشايد ،